دخترک معصوم

امشب از کوچه خاطره ها ميگذرم
و دخترک معصومي را ميبينم
در آن کوچه خاطره ها
پسري را ميبينم
مست و حيران
به دنبال نگاه دخترک ميگردد
دخترک معصوم است
و نگاهش لبريز از احساس
زير يک درخت کنار
دخترک بر ميخيزد
يک لحظه
يک هوس
يک جمله
و دخترک باز هم معصوم است
ولي گناه کار و جرمش دوست داشتن است
از کوچه باغ خاطره ها ميگذرم
و دخترک را ميبينم
که دگر از عشق ميترسد
از عاشق شدن ميلرزد
و از هرم نفسها دلش ميگيرد
و در آن کوچه يادها
يک شجاع ميبينم
دخترک حصار ميکشد
انکار ميکند
و ديوارها ميسازد
ولي او وارد ميشود
دخترک معصوم است
لحظه ها
هرم نفسها
دوستت دارم ها
قرنها طول ميکشند ولي گويي لحظه اي بيش؛ از آنها نميگذرد
دخترک معصوم است
اين بار گناهش نوشتن است
و بهاي آن يک سينه خالي

به انتهاي کوچه يادها ميرسم
و دخترک زخمي اي را ميبينم
به دري تکيه داده
که هر آن بيم لغزش آن ميرود
دخترک زخمي ست
او معصوم است
به او مينگرم که به زخمش مينگرد
ميگويد زيباست نه؟
و من به دنبال جوابي براي او در آينه ي خود مينگرم
و دختري را ميبينم
زخمي و معصوم
ميپرسم
تو کيستي؟
و او آرام به آينه اشاره ميکند!


 

/ 0 نظر / 13 بازدید